شرم داشتم از برابر آینه ای شیشه ی پنجره ای بگذرم
تا نکند که در آن حال چشمم به خودم بیفتد
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز آنچنان که قلبم را سخت
به درد آورد...آرزو کردم ایگاش هم اکنون همچون مسیح
بیدرنگ آسمان از روی زمین برم دارد...یا لا اقل همچون
قارون زمین دهان بگشاید ومرادرخودفروبلعد!!!
اما............................نه...............من نه
خوبی عیسی را داشتم و
نه بدی قارون را!!! من یک متوسط بی چاره بودم وناچار
محکوم که پس از آن نیز" باشم وزندگی کنم " نه...
باشم وزنده بمانم و دراین وادی حیرت پر هول وبیهودگی
سرشار گم باشم وهمچون دانه ای که شور وشوق های
روئیدن در درونش خاموش می میرد وآرزوهای سبزدر
دلش می پژمرد...در برزخ شوم این پیدای زشت وآن
ناپیدای زیبا خورد گردم...که این سرگذشت دردناک
وسرنوشت بیحاصل ما است در برزخ دوسنگ این
آسیای بیرحمی که.............
" زندگی " نام دارد!!!!!!!!!!!!!!
|
+| نوشته شده توسط
سیدکاظم محمدی در جمعه 25 مرداد1387
|